تبليغاتX
فانوس عشق


وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود .زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

اولین باری که رفتی

اولین باری که رفتی

اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با دست نوازشت مانع چکیدن اولین

تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندن است و تو رفتی بی من و ماندی....

آنقدر ماندی و از آن سوی دور دستهای غربت برایم خواندی که من همیشه با تو در خلوت شقایقها نوشتم

آنقدر بی پاسخ گذاشتی و گذشتی که آخرش نه به خاطر من راستش نمی دانم بخاطر....

که شاید بخاطر خودت برگشتی همین مثل آن یکدونه نامه ات در پشت قاب  نقاشی لبخند رو کند .

کلی غنیمت است.....

 


+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 12:56 بعد از ظهر |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 mastenegah.Blogfa.Com