تبليغاتX
فانوس عشق


وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود .زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

قانون جدایی

قانون جدایی

در سکوت مبهم تنهایی خویش سر گشته ام در سینه ابرهای غم دلم گرفته خیال باریدن داردو

هجوم موج اشک ساحل چشمانم را شکفته است به خدا سوگند دلم طاقت به تصویر کشیدن

این غم راندارد...

آیا باز هم سپیده سر خواهد زد و از پشت ستیغ بلند صبح خورشید خواهد دمید....

در چشمانم انبوهی آب جمع شده است نمی دانم چرا؟ شاید او هم بوی جدایی به مشامش

رسیده ...

قلبم از تپش تند شده نم دانم چرا؟ شاید او هم بوی جدایی به مشامش رسیده...

پس دوست:

                       من هم همانطور که گویند خود را با این قانون که:

                      اول دوستی و آخر جدایی است وفق میدهم


+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 6:47 بعد از ظهر |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 mastenegah.Blogfa.Com