دریچه
من به سراغ دریچه ای می روم که رو به افقی سبز گشوده می شود. به پیشواز کبوتری سرخ که از
خاکستری گل می روید.نا از سمت ستاره ها به پیشواز مردی خواهم رفت که با تمام ابعاد کج و معوج
خیالش قابل پرستش است.و عاقبت به انتظار کسی خواهم ماند که با سکوتش سخن می گوید.
من کسی هستم که با خود ققنوس سوغات می برد و تنها آرزویش این است که باورش کنند و در پایان
قصه پشت تمام این دریچه های خیس....
یک افق به سمت پنجره تنهایی من سبزمی شود....
وقتی باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند.من ثبت خواهم شد در تاریخ:
زنی از جنس باران..... خیس خیس....
